......
سلامی از جاهای سرد 

جاهایی که هر کسی میره اونجا بدنش به لرزه در میاد

منظورم فیریزر یخچال خونتونهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد        که توش  پر از بستنیه

خالی نبند من که میدونم توش از بستنی پرهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بگذریم من تصمصیم گرفتم که به لئو برسم اسم کاملشو نمیگم چون اگه بگم چشمون میزنین

چشتون کور که نمیگمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

به هر حال هر کی تو این وب میاد قدمش روی چشم ولی جان من نظر بدیم نگین وللش

اونی که بگه وللش من مواظبشمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدبه هر حال تو رو خدا نظر بدینتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ تــاریـخ چهارشنبه 21 تیر1391 ساعـت 9:23 قبل از ظهر به قـلـم والا |
یعنی من عاشق شماهام که این قدر به فکر منین

من اگه شماها را نداشتم چی کار باس میکردم//؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

:)))))))))))))))

فدای همتون

 

+ تــاریـخ یکشنبه 27 مهر1393 ساعـت 10:7 بعد از ظهر به قـلـم والا |
migam che ghad fazz mide ke kasi ro ke block karde booodi like koni bande khoda mire too jav bad mizane oon blocket mikone valla jan to entezar nadashtim ma dargiran mellat ....... kkhkhkk
+ تــاریـخ دوشنبه 21 مهر1393 ساعـت 6:58 بعد از ظهر به قـلـم والا |

به قول آرمین

من هنوزم تو فکرتم یه سره

فقط امیدوارم این روز ها بگذره 

میدونم حال تو بدون من بهتره 

چی میشد معرفت داشتی تو یه ذره 

البته این شعر دیگه در من صدق میکنه قبلا ها صدق میکرد ولی الان دیگه نه پس....

امید وارم که آرمین هم مثل من تو فکرش نباشه یه سره...

+ تــاریـخ شنبه 19 مهر1393 ساعـت 10:5 بعد از ظهر به قـلـم والا |
عجب چیزی گفتم هااا

من خالی از سخن..........

وااالاااا چی بگم این چند وقته همش مریض بودم ولی خب باز بهم خوش گذشت 

راستش از هیچی پاییز خوشم نمیومد به جز یک چیز ک امروز کشفش کردم

خدایی صبح ها که میخوام برم مدرسه وقتی از در خونه که میام بیرون

هوا از اون هواهایی که آدم دلش میخواد چند ساعت تو اووووووون هوا بشینه و نفس بکشه 

حالا بعد از ظهر هوا یه مدلی میشه که آدم دلش میخواد با یه نفر توی جنگلی که برگ هاش دارن میریزن رد بشه و برگ خا زیر پاش خش خش کنن

خدایی حال میده قبول کنین......

یا این که یه شنل بندازی رو خودت و با یه لیوان قهوه یا چایی داغ(ترجیحا چایی سبز) روی صندلی توی هوای آزاد بشینی 

(الان یلدا داره یه اهنگ فرانسوی گوووووووش میده اصلا حالیم نیست چی تایپ مکنم  .....رفته رو مخم

اوه اوه شدش اهنگ سالسا... خخخخخ)

خلاصه اگه بشه همین چایی سبز و اینا رو فردا انجام میدم بلکه یه انرژی بگیریم در این ماهی که ....

:)))))))))

+ تــاریـخ چهارشنبه 16 مهر1393 ساعـت 7:18 بعد از ظهر به قـلـم والا |
واااای

عجب روزی بوددددد

البته خیلی هم عالییییییی نبود ولی باز 

هم با دیدن دوستانننننننننننننن شاد گشتیم

و با خاطراتشون مفرح شدیم

خلاصه سال تحصیلی با ریاضی آغاز شدن یه چیزه و با زنگ دینی دز روز اول یه چیز دیگه

ما هم که عاشق دینی......

خلاصهههههههههههه

فقط یه بدی داشت اول مهر و اون هم واسه من

که در واقع کسی که من رو از همه بیشتر درک میکرد مجبور شد تا یک سال بره و خب من هم نمیتونم باهاش در ارتباط باشم

عیب نداره همین که یادش با منه و یاد من با اوووووون برام بسه  :)

حالا فردا که هندسه داریم و قراره و با بچه ها سر کلاس بخوووونیم سر زنگ هندسه میگم این درسا بسهههه

پس به امید زنگ هندسه

بای

+ تــاریـخ سه شنبه 1 مهر1393 ساعـت 7:9 بعد از ظهر به قـلـم والا |
به بعضی ها هم باس

 

آخه  عن

             

                          تو رو چه به

                             

                                                     من

 

والااااا

 

+ تــاریـخ جمعه 21 شهریور1393 ساعـت 7:58 بعد از ظهر به قـلـم والا |
عجب روزگاری شده

والا بعضیا مثل چیز میچسبن بهت دیگه ولت نمیکنن

اه اه

اخه زشت دماغ دراز تو چی میفهمی از این متن های این وب تو برو........

هی ما میخوایم هیچی نگیم....

حیف که ادرس این وب رو دوست دارم و گرنه عوض می کردم که یه مشت ادم بیکار نرن واسه ما عکس و ......

حالا ما که نمیخوایم ریا بشه ولی بدن داریم واسشون اساسی.....

شما برو ......

تو فکر کردی من این چیز ها به گوشم نمیرسه؟؟؟؟؟

من خودم امثالی مثل تو رو درست کردم بچه ریغوووووو

حالا باز برو زر زر کن

اه اه

کاش بعضی ها نسلشون از زمین منقرض شه ما راحت شیم واااالا به خدا

اینو بدون که من این قدر مشغله فکری دارم که امثالی مثل تو فکر هم نمیکنم ..حوصله تو یکی رو که اصلا ندارم پس........

به قول معروف از ما بکش بیرون لطفا

به سلامت

به قول دوستان مراکشی تپختر ...

از دوستان معذرت میخوام اگه مجبور شدن این حرفا رو گوش بدن

 

+ تــاریـخ سه شنبه 4 شهریور1393 ساعـت 10:37 بعد از ظهر به قـلـم والا |
رفتم نشستم کنارش گفتم :

برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟

گفت : بفروشم که چی ؟

تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر

دیشب حالش بد شد و مُرد ،

با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟

گفتم : بخرم که چی ؟

تا دیروز می خریدم برای عشقم

امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!

اشکاشو که پاک کرد ،

یه گـل  داد گفت :

بگیر از نو شروع کنیم

تو بدون عشقت ،

من بدون خواهرم ...

 

 

+ تــاریـخ چهارشنبه 21 اسفند1392 ساعـت 6:2 بعد از ظهر به قـلـم والا |
رفتم سیمکارت همرا اول خریدم

ایرانسل بهم پیام داده

فکر نمیکردم بهم خیانت کنی

واست متاسفم

بای

 

 

گاو اولی : ماااااااااااااااا  !!!!!!!!!!!

گاو دومی : مااااااااااااا     ؟؟؟؟؟

گاو اولی : پَ نــه پَ اونا !

 

 

 

 

مسی تو هم

 

 

 

ﻭﺍﻻ ﻓﻘﻂ ﺍﺳﻤﺶ ﺯﻧﮓ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺑﻮﺩ!
.
.
.
.

.
.
ﻣﺎ ﮐﻪ ﻫﻤﺶ ﺗﻮﺵ ﻣﺸﻖ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ
ﺭﻭ ﻣﯿﻨﻮﺷﺘﯿﻢ....:|

 

 

 

 

اولین بار که از یه دختر جواب رد شنیدم توی پارک بود ،
پارک پر آدم بود ،
مامان بابای دختره هم کنارش بودن ،
ولی من دیگه نمیتونستم تحمل کنم ،
 جونمو گزاشتم کف دستم و مثل یه مرد رفتم طرف دختره ،
هرچقدر بهش نزدیک تر میشدم ضربان قلبم تند و تندتر میشد،
 وقتی بهش رسیدم مثل یه مرد تو چشماش نگاه کردم
 و
گفتم
 :
دختل میشه از رو تاب در بیای تا منم یکم تاب بازی کنم
 )^_^(
 هیچی دیگه اونم گفت نه
منم پنج سال بیشتر نداشتم و فحشایی که الان شما دارید به من میدید رو بهش دادم و زدم زیر گریه و رفتم پیش مامانم

 

 

 

 

+ تــاریـخ چهارشنبه 21 اسفند1392 ساعـت 5:46 بعد از ظهر به قـلـم والا |